معصومیت ائمه (علیهم السلام) در آیات قرآن « حفظ و ترویج قرآن

موضوعات

  معصومیت ائمه (علیهم السلام) در آیات قرآن  

قرآن

هو الحق و له الحمد

پرسش :

معصومیت ائمه(ع) را ثابت کنید با آیات و روایات؟

پاسخ :

ادّله قرآنى عصمت امیرالمومنین على (ع)
۱ «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً. اى کسانى که ایمان آورده‏اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و صاحبان امر خودتان را. و چون در امرى اختلاف کردید، اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر رجوع کنید. در این خیر شماست و سرانجامى بهتر دارد» (النساء: ۵۹)
طبق این آیه اطاعت از اولوالامر دقیقاً مثل اطاعت از رسول مى باشد یعنى همانگونه که رسول را باید بدون چون و چرا اطاعت نمود، اولوالامر را هم باید بدون چون و چرا اطاعت کرد. امّا دلیل این عینیّت آن است که خداوند متعال براى هر دو مورد یک فعل «أَطیعُوا» به کار برده فرمود: «وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْر». همچنین در ادامه مردم امر شده اند که هنگام اختلاف، به خدا و رسول رجوع نمایند، ولى سخنى از اولوالامر نیامده که این عدم ذکر نشان مى دهد که امر اولوالامر عین امر رسول مى باشد.
از طرف دیگر طبق آیات قرآن کریم، اطاعت از رسول نیز عین اطاعت از خداست چون خداوند متعال در این گونه آیات، امر به اطاعت از رسول را مثل امر به اطاعت از خود قرار داده است. خداوند متعال فرموده است: «وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ و اطاعت نمایید خدا و رسول را شاید که مورد رحمت قرار گیرید» (آل عمران: ۱۲۳) همچنین امر نموده که رسول را بى چون و چرا اطاعت نماییم «… وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ هر چه پیامبر به شما داد بستانید، و از هر چه شما را منع کرد اجتناب کنید و از خدا بترسید که خدا سخت عقوبت کننده است» (الحشر: ۷)
پس اطاعت از خدا باید بى چون و چرا باشد، چون خدا حقّ محض مى باشد و باطل در امر او راه ندارد. امر رسول نیز عین امر خداست، لذا باید بى چون و چرا اطاعت شود. امر اولوالامر نیز عین امر رسول مى باشد پس امر او نیز عین امر خداست. امّا محال است تمام اوامر کسى عین امر خدا باشد، مگر اینکه او نیز حقّ محض بوده تمام اوامر و نواحى او منطق بر قرآن کریم گردد. پس طبق این آیه، اولوالامر باید عین قرآن و قرآن عین اولوالامر باشد.
از طرف دیگر شیعه و اهل سنّت در اینکه حضرت على (ع) جزء اولوالامر مى باشد، شکّ و تردیدى ندارند. اهل سنّت غیر از على (ع) سه خلیفه ى خود را هم مصداق اولوالامر مى دانند لکن طبق این استدلال که نمودیم، معلوم مى شود که آنان نمى توانند مصداق این عنوان باشند. پس تنها آن حضرت است که امر و نهى او عین امر و نهى خدا و رسول است و لازمه ى این امر معصوم بودن از هر گناه و سهو و خطا و اشتباه و فراموشى مى باشد. چون وقوع کوچکترین گناه یا خطا یا فراموشى حکم، این عینیّت را تباه مى سازد.
روایات معتبر منقول از اهل سنّت نیز با صراحت تمام بیان مى دارند که على (ع) عین قرآن و عین حقّ است و حقّ و قرآن نیز عین وجود آن حضرت مى باشند.
طبق روایت اهل سنّت، رسول خدا (ص) فرمودند: «علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض یوم القیامه. على با حق است و حق با على است از هم جدا نمى شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.» (تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، ج ۱۴، ص ۳۲۲ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ج ۴۲، ص ۴۴۹)
باز طبق روایت اهل سنّت، فرمودند: «على مع القرآن و القرآن مع على و لن یفترقا حتّى یردا على الحوض. على با قرآن است و قرآن با على است هرگز از هم جدا نمى شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند» (المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۲۴ المعجم الصغیر، الطبرانى، ج ۱، ص ۲۵۵ کنزالعمال، المتقى الهندى، ج ۱۱، ص ۶۰۳)
رسول الله (ص) در حدیث متواتر ثقلین که مورد اتّفاق شیعه و سنّى است فرمودند: «… فانظروا کیف تخلّفونى فى الثقلین. فقام رجلٌ فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم: الاکبرُ کتابُ الله سببٌ طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسّکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا و الاصغرُ عترتى و انّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّى فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردى برخواست و پرسید: یا رسول الله دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست وسیله اى که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است پس به آن چنگ بزنید که نمى لغزید و گمراه نمى شوید و ثقل اصغر عترت من است که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمى شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى و جدایى ناپذیرى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» (المعجم الکبیر، الطبرانى، ج ۳، ص ۶۶)
و در نقل دیگرى از این حدیث فرمودند: «… فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین. فنادى مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا على الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید على رضى الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است خداى لطیف و دانا، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست على (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر، الطبرانى، ج ۳، ص ۱۶۷)
طبق این احادیث که اهل سنّت نقل نموده اند، على (ع) منطبق بر حقّ و قرآن کریم مى باشد و قرآن کریم از هر خطایى معصوم مى باشد. پس آن حضرت نیز چنین مى باشد لذا امر و نهى او عین امر و نهى خدا خواهد بود و چنین کسى است که مى تواند مصداق اولوالامر باشد. اگر کسى حتّى در یک مورد خطا و سهوى مرتکب شود، در همان مورد از قرآن کریم و حقّ جدا مى گردد در حالى که روایات فوق تأکید دارند که بین قرآن و حقّ و على (ع) ابداً جدایى ممکن نیست.
همچنین اهل سنّت روایاتى نقل نموده اند که به عینیّت رسول خدا و على (ع) دلالت دارند که در جاى خود به این روایات نیز اشاره مى کنیم.
۲ «وَ یقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى بِاللَّهِ شَهیداً بَینى وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ آنها که کافر شدند مى‏گویند: «تو پیامبر نیستى.» بگو: «کافى است که خداوند، و کسى که علم کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشند» (الرعد: ۴۳)
یقیناً کسى که علم تمام کتاب (قرآن) نزد اوست از هر خطایى مصون مى باشد چرا که قرآن کریم بیان کننده ى همه ى حقایق عالم است «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَىْ‏ءٍ و ما این کتاب را بر تو نازل کرده‏ایم که بیان‏کننده هر چیزى است» (النحل: ۸۹)
حال سوال این است که این شخص که عالم به جمیع علم قرآن است و شهادت او در ردیف شهادت خداوند متعال قرار گرفته، کیست؟ اهل سنّت در این باره سخنان سستى گفته اند که به آنها نمى پردازیم امّا شیعه مدّعى است که تنها على (ع) چنین شأنى دارد و تنها اوست که بعد از رسول خدا چنین علمى را داشت و از ابتدا نیز او بود که با قول و عمل بر حقّانیّت رسول خدا شهادت مى داد و حتّى معجزات او در زمان حیات رسول خدا نیز در تأیید رسالت رسول الله (ص) بود بلکه او خود معجزه ى رسول الله (ص) بود و معجزه ى هر پیامبرى شاهد صدق اوست. وقتى امیرمومنان (ع) در نبرد خیبر دروازه ى عظیم خیبر را از دیوار بیرون کشید و به هوا پرتان نمود، افزون بر اینکه بزرگى خود را اثبات نمود، به حقّانیّت رسول خدا (ص) نیز گواهى داد. چون على (ع) نشان داد که با خدا در ارتباط است و نیرویى الهى دارد و در همان حال او مطیع رسول الله (ص) بود. پس اگر او چنین اتّصالى به خدا دارد، سرور و رهبر او (رسول الله (ص)) به نحو اولى چنین اتّصالى با خدا خواهد داشت.
در منابع اهل سنّت نیز روایات فراوانى است که نشان مى دهند علم آن حضرت عین قرآن و عین علم رسول الله (ص) مى باشد که به پاره اى از این روایات قبلاً اشاره شد. در اینجا نیز به چند روایت دیگر در این خصوص اشاره مى کنیم.
«عامر بن واثله قال سمعت علیّاً رضى الله عنه قام فقال: سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى و لن تسألوا بعدى مثلى عامر بن واثله گوید: شنیدم از على رضى الله عنه که برخاست و فرمود: از من بپرسید قبل از آنکه مرا از دست بدهید که هرگز نخواهید پرسید بعد از من، از کسى مثل من» (المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۲، ص ۳۵۲)
حاکم نیشابورى با سند صحیح و به اسناد متعدّد از رسول خدا روایت نمود که فرمودند: «أَنَا مَدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِى بَابُهَا فَمَن ارادَ المَدینَهَ فَلیَأت البابَ من شهر علم هستم و على دروازه ى آن مى باشد پس هر که قصد ورود به شهر را دارد باید از در آن وارد شود.» (المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۲۷ تذکره الحفاظ، ذهبى، ج ۴، ص ۱۲۳۲ میزان الاعتدال، ذهبى، ج ۲، ص ۲۵۱ و…)
بدیهى است که اگر کسى ادّعاى پاسخگویى به هر سوالى را دارد، یعنى ادّعاى دانستن همه چیز را کرده است. و علم همه چیز تنها در قرآن است. لذا فرمود: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَىْ‏ءٍ و ما این کتاب را بر تو نازل کرده‏ایم که بیان‏کننده هر چیزى است» (النحل: ۸۹). پس آنکه ادّعاى پاسخگویى به هر سوالى را دارد، در حقیقت ادّعاى اتّحاد با قرآن را دارد.
نیز شکّ نداریم که رسول خدا (ص) عالم به تمام حقیقت قرآن بوده است و در حدیث فوق الذکر، على (ع) تنها راه ورود به شهر رسول الله (ص) معرّفى شده است.
۳ «أَ فَمَنْ کانَ عَلى بَینَهٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَهً أُولئِکَ یؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَکُ فى مِرْیهٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یؤْمِنُونَ. آیا کسى که از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خودِ او در پى اوست، و پیش از او نیز کتاب موسى که امام و رحمتى بود [دروغ مى‏بافد]؟ آنها [که در پى حقیقت‏اند] به آن ایمان مى‏آورند و هر که از گروه‏ها به آن کافر شود آتش، وعده‏گاه اوست. پس در آن تردید مکن که آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بیشتر مردم ایمان نمى‏آورند.» (هود: ۱۷)
این آیه نیز مثل آیه ى سابق، دلالت دارد که رسول خدا (ص)، شاهدى از خود به همراه دارد که رسالت او را تأیید مى نماید. و شهادت او از آن جهت مهمّ است که شهادتش معصومانه مى باشد مثل شهادت معجزه که معصومانه است. حال سوال این است که این شاهد که از خود پیامبر مى باشد کیست؟ و از خود او بودن آن شاهد به چه معناست؟
پاسخ این سوال را آیه ى مباهله و برخى روایات مى دهند که در مورد بعدى به آنها مى پردازیم.
۴ «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکاذِبین از آن پس که به آگاهى رسیده‏اى، هر کس که درباره ى او (عیسى مسیح) با تو مجادله کند، بگو: بیایید تا حاضر آوریم، ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما خویشتن خود را و شما خویشتن خود را، آن گاه دعا و تضرع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم» (آل عمران: ۶۱)
نصاراى نجران با رسول خدا (ص) درباره ى عیسى مسیح (ع) مجادله نمودند و اصرار داشتند که چون عیسى پدر ندارد پس پسر خداست. خداوند متعال در پاسخ این شبهه فرمود: «إِنَّ مَثَلَ عِیسىَ عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُن فَیَکُون مثَل عیسى در نزد خدا، چون مثَل آدم است که او را از خاک بیافرید و به او گفت: موجود شو. پس موجود شد.» (آل عمران: ۵۹) یعنى اگر پدر نداشتن عیسى (ع) دلیل است که خدا پدر اوست، پس خدا باید هم پدر آدم (ع) باشد هم مادرش چون او بدون پدر و مادر خلق شده است در حالى که نصارى آدم را مخلوق خدا مى دانند نه فرزند خدا.
چون نصارى این استدلال قاطع را شنیدند، شروع کردند به آوردن توجیهات و سخنان غیر منطقى لذا خداوند متعال از رسول خدا خواست که وارد مجادله نشود و در عوض از آنها بخواهد که اگر سخن خود را حقّ مى دانید پس بیایید ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما خویشتن خود را و شما خویشتن خود را حاضر سازیم و از خدا بخواهیم که طرف باطل را نابود سازد. پس مقرّر شد که فردا چنین کنند. فردا که شد به اعتراف علماى شیعه و سنّى، رسول خدا (ص)، على (ع)، فاطمه (س) و حسن و حسین (ع) را همراه خویش به مباهله آورد لکن نصارى از انجام مباهله ترسیده و انصراف دادند.
حال اگر بخواهیم این افراد را بر آیه تطبیق نماییم، فاطمه (س) مصادق نِساءَنا مى باشد امام حسن و امام حسین (ع) نیز مصداق أَبْناءَنا هستند. امّا على (ع) مصداق کدام عنوان آیه بود که رسول الله (ص) او را با خود همراه نمود؟ او نه در أَبْناءَنا مى گنجد نه در نِساءَنا پس یقیناً مشمول عنوان أَنْفُسَنا است یعنى طبق دلالت این آیه، على (ع) نفس خود رسول الله (ص) مى باشد. و شکّى نیست که رسول خدا معصوم بود. پس على (ع) هم که نفس رسول الله (ص) بود، باید معصوم باشد.
آیه ى قبلى هم که فرمود: «وَ یتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ و او را شاهدى از خودش در پى است»، اشاره به همین وحدت بین رسول خدا و على (ع) دارد. در روایات نبوى نیز آمده که حقیقت نورى امیر مومنان (ع) از حقیقت نورى رسول خدا جدا گشته است لذا وجود على (ع) به تعبیرى عین وجود رسول خدا و به تعبیرى از وجود اوست.
طبق احادیث اهل سنّت، نبى اکرم (ص) فرمودند: «کان الناس من شجرٍ شتّى، و کنتُ انا و علىٌ من شجره واحده. مردم همه از درخت دیگرى هستند ولى من و على از درخت واحدى هستیم.» (لسان المیزان، ابن حجر، ج ۳، ص ۱۸۰) و با اندک تفاوتى در تعبیر (مجمع الزوائد، الهیثمى، ج ۹، ص ۱۰۰)
و فرمودند: «یا على الناس من شجرٍ شتّى، و انا و انت من شجره واحده. ثمّ قراء رسول الله (ص): «وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیرُ صِنْوانٍ یسْقى بِماءٍ واحِد» یا على مردم همه از درخت دیگرى هستند ولى من و تو از درخت واحدى هستیم. سپس رسول خدا (ص) این آیه را تلاوت فرمودند که: «و باغهایى از انگور و زراعت و نخلها، که گاه بر یک پایه مى‏رویند و گاه بر دو پایه که همه ى آنها از یک آب سیراب مى‏شوند» (الرعد: ۴)» (المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۲، ۲۴۱)
حاکم نیشابورى که از بزرگان اهل سنّت است، بعد از نقل روایت گفته: «هذا حدیث صحیح الاسناد این حدیثى است که سند آن صحیح مى باشد»
رسول خدا (ص) فرمودند: «خلقت من نور الله عز و جل و خلق أهل بیتى من نورى، و خلق محبوهم من نورهم، و سائر الناس فى النار من از نور خدا آفریده شده ام و اهل بیت من از من خلقت یافته اند و دوستداران آنها نیز از نور ایشان آفرینش یافته اند و سایر مردم در آتشند.» (ینابیع الموده، قندوزى حنفى، ج ۱، ص ۴۶)
«لَمَّا نَزَلَتْ عَشْرُ آیَاتٍ مِنْ سُورَهِ بَرَاءَهَ عَلَى النَّبِىِّ ص دَعَا النَّبِىُّ ص أَبَا بَکْرٍ فَبَعَثَهُ بِهَا لِیَقْرَأَهَا عَلَى أَهْلِ مَکَّهَ ثُمَّ دَعَا النَّبِىُّ ص عَلِیّاً ع فَقَالَ لَهُ أَدْرِکْ أَبَا بَکْرٍ فَحَیْثُ مَا لَحِقْتَهُ فَخُذِ الْکِتَابَ مِنْهُ فَاذْهَبْ بِهِ إِلَى أَهْلِ مَکَّهَ وَ اقْرَأْهُ عَلَیْهِمْ قَالَ فَلَحِقَهُ بِالْجُحْفَهِ فَأَخَذَ الْکِتَابَ مِنْهُ فَرَجَعَ أَبُو بَکْرٍ إِلَى النَّبِىِّ ص وَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ نَزَلَ فِىَّ شَىْ‏ءٌ قَالَ لَا وَ لَکِنَّ جَبْرَئِیلَ ع جَاءَنِى فَقَالَ لَمْ یَکُنْ یُؤَدِّى عَنْکَ إِلَّا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ مِنْکَ زمانى که ده آیه ى نخست سوره توبه نازل شد، رسول خدا (ص) آن را به ابوبکر سپرد و امر نمود که آن را براى اهل مکّه بخواند. سپس رسول خدا (ص)، على (ع) را فراخواند و امر نمود که آیات را از ابوبکر بگیر و براى اهل مکّه بخوان على (ع) فرمود: در جحفه به او رسیدم و نامه را از او گرفتم پس ابوبکر به سوى رسول خدا (ص) بازگشت و گفت: «اى رسول خدا آیا در مورد من مطلبى نازل شده؟ رسول خدا فرمودند: نه، لکن جبرئیل پیش من آمده و گفت: از طرف تو کسى چیزى را ادا نمى کند مگر خودت یا مردى از خودت.» (مسند امام احمد حنبل، ج ۱، ص ۱۵۱) این حدیث با اندکى تفاوت تعبیر در (المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۵۱) نیز آمده است.
پس اگر رتبه ى وجودى رسول خدا علّت عصمت تمام عیار اوست، على (ع) نیز باید عصمت تمام عیار داشته باشد، چرا که رتبه ى وجودى او عین رتبه ى وجودى رسول خدا یا یک مرتبه بعد از اوست. پس چگونه سایر انبیاء که در رتبه ى وجودى بعد از او قرار دارند، داراى عصمت باشند و آن حضرت معصوم نباشد. او طبق حدیث اخیر چنان است که همچون رسول خدا حقّ ابلاغ وحى را دارد و کسى چنین حقّى را ندارد مگر اینکه معصوم بوده و احتمال خیانت در ابلاغ در مورد او منتفى باشد.
۵ «إِنَّما وَلِیکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ. ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنان که ایمان آورده‏اند همانها که نماز را برپا مى‏دارند، و در حال رکوع، زکات مى‏دهند.» (المائده: ۵۵)
مفسّرین شیعه و سنّى اتّفاق نظر دارند که شأن نزول این آیه ى شریفه جریان صدقه دادن امیر المومنین (ع) در حال رکوع بوده است. پس در میان مدّعیان امامت، تنها اوست که نماز و زکاتش یقیناً مورد قبول خدا واقع شده ولى در مقبولیّت و عدم مقبولیّت نماز و زکات دیگر مدّعیان امامت منطقاً نمى توان یقین داشت.
طبق این آیه ى شریفه، ولایت تنها براى سه کس اثبات شده، خدا، رسول و «الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ» که على (ع) مصداق اتمّ آن است. همچنین در این آیه، ولایت خدا و رسول و على (ع) یکسان مى باشد یعنى ولایت رسول و على (ع) نیز عین ولایت خداست. حال چگونه ممکن است ولایت کسى که معصوم نیست و احتمال گناه یا خطا در مورد او وجود دارد، عین ولایت پیامبر معصوم و عین ولایت خدا باشد؟
ولایت اگر به معنى سرپرستى و حاکمیّت است، پس طبق این آیه امر و نهى على (ع) باید صد در صد مطابق حقّ باشد تا عین ولایت خدا شود و لازمه ى این امر عصمت است. چون محال است تمام اوامر و نواهى شخص غیر معصوم، عین اوامر و نواهى خدا باشد. امّا برادران اهل سنّت مدّعى اند که مراد از ولىّ در این آیه، امامت و حاکمیّت نیست بلکه منظور دوستى، یا نصرت و امثال آن است. امّا شیعه مى گوید: لفظ ولىّ در این آیه مطلق بوده تمام معانى و مصادیق آن را شامل است که از جمله یکى از آن معانى، ولایت تصرّف است که همان امامت و حاکمیّت باشد. افزون بر اطلاق آیه، شاهد دیگر این ادّعا، آن است که در این آیه، ولایت، ابتدا براى خدا و سپس براى پیامبر و در مرتبه ى سوم براى على (ع) ثابت شده است و ولایت درباره ى خدا به تمام معانى آن، به سلطنت، حاکمیّت و متصرّف بودن او بر مى گردد.
امّا اگر ولایت به معنى دوستى باشد، باز عصمت على (ع) از طریق این آیه اثبات مى شود. اگر ولایت یعنى دوستى، پس خدا در این آیه ما را امر نموده که على (ع) را مثل خدا و رسولش دوست بداریم. پس باید در همه حال دوستدار على (ع) باشیم چون خدا و رسول را همیشه و در هر حال باید دوست داشت و مورد استثنا ندارد. امّا محال است خدا از ما بخواهد که شخص غیر معصومى را در همه حال دوست بداریم چون به ما امر نموده که گناهکار را هنگام ارتکاب گناه دوست نداریم. پس اگر امر شدیم که على (ع) را همواره دوست بداریم، معنایش این است که ارتکاب گناه از آن حضرت منتفى است.
امّا اگر ولایت یعنى نصرت و یارى، پس این آیه ما را امر کرده که على (ع) را در همه حال و در هر عملى یارى نماییم همانگونه که نصرت خدا و رسولش در همه حال واجب است. حال اگر على (ع) معصوم نباشد، ممکن است مرتکب گناه شود و طبق این آیه ما باید در همه حال او را یارى نماییم پس در انجام گناه نیز باید به امر خدا ناصر او باشیم. امّا شک نیست که خدا ما را به یارى گناهکاران امر نمى کند چرا که فرمود: «قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاء. بگو: خدا به زشتکارى فرمان نمى‏دهد» (الأعراف: ۲۸)
۶ «إِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً. خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.» (الانفال: ۱۱)
طبق این آیه ى شریفه خداوند متعال اهل بیت (ع) را از هر پلیدى و رجسى منزّه نموده است و این یعنى عصمت. و بى هیچ اختلافى بین شیعه و سنّى نیست که على (ع) جزء اهل البیت و بلکه بزرگ اهل بیت مى باشد.
۷ حدیث منزلت و عصمت على (ع)
در متعبرترین کتب اهل سنّت با سند صحیح نقل شده: «حَیثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَهِ فَقَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِى عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّى بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِى بَعْدِى. زمانى که پیامبر (ص) در عزیمت به جنگ على (ع) را به عنوان خلیفه ى خود در مدینه گذاشت، على (ع) گفت: یا رسول الله آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار مى دهى؟ پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضى نیستى به اینکه نسبت به من مثل هارون باشى نسبت به موسى، غیر از اینکه بعد از من پیامبرى نیست.» (صحیح بخارى، ج ۴، ۲۰۹ و ج ۵، ص ۱۲۹ صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۰)
طبق این حدیث شریف، على (ع) تمام مزایاى حضرت هارون را دارد مگر نبوّت او را و از جمله مزایاى او عصمت بود چرا که حضرت هارون جزء انبیاء مى باشد و انبیاء همگى معصومند.
طبق این حدیث برترى حضرت على (ع) نسبت به حضرت هارون نیز قابل اثبات است چون نسبت على (ع) به رسول خدا، مثل نسبت هارون است به موسى و شکّى نیست که رسول خدا افضل از موسى بود پس على (ع) نیز باید به همان میزان از حضرت هارون افضل باشد، تا این نسبت حفظ گردد.
عصمت ائمه (ع)
عصمت لازمه ى ذاتى امامت است چون امام یعنى کسى که به حکم آیه ى ۵۹ نساء «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْر» باید از او اطاعت بى چون چرا شود و اگر بناست ما از کسى اطاعت بى چون و چرا کنیم، او حتماً باید دچار گناه و خطا نشود، و الّا اطاعت مطلق از او ما را هم گرفتار گناه و خطا مى کند. پس اگر خدا امر نمود که از امام اطاعت مطلق نمایید و اطاعت او را در ردیف اطاعت خود و رسول قرار داد، لابد باید معصوم باشد در غیر این صورت حتماً قید مى نمود اگر امام خطا رفت شما از او اطاعت نکنید. پس اگر امامت کسى اثبات شد، عصمت او نیز اثبات مى گردد.
افزون بر این، آیه «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً. خداوند فقط مى‏خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.» (الأحزاب: ۳۳) شاهد روشنى است که اهل بیت (ع) به دست خدا از هر نوع پلیدى پاک شده اند. به قرینه ى این آیه، مصداق بارز «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون» نیز اهل بیت (ع) هستند. همچنین به قرینه ى این آیه و آیه ى «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون»، معلوم مى شود که در آیه ى هفت آل عمران نیز، منظور از راسخان فى العلم اهل بیت (ع) مى باشند. و شکّى نیست که حضرات على، فاطمه، حسن و حسین علیهم السّلام جزء اهل بیت مى باشند.
همچنین در آیه ى ۳۲ شورى «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى» خداوند متعال به نحو مطلق بدون هیچ قیدى ما را امر نمود که اهل بیت رسول خدا (ص) را دوست داشته باشیم و روشن است که خدا هیچ گاه به نحو مطلق امر نمى کند که غیر معصوم را دوست داشته باشید. اگر اهل بیت رسول خدا (ص) معصوم نبودند، حتماً خدا قید مى نمود که هر گاه آنها گناه کردند، از آنها تبرّى جویید چون تبرّى از واجبات دین مى باشد.
دلیل دیگر اینکه علّت احتیاج به امام این است که امّت احتمال خطا دارند و لذا نیاز به هدایت کننده پیدا مى کنند. حال اگر خود امام، معصوم نباشد، او نیز احتمال گناه دارد، پس خود او نیز محتاج امام مى باشد حال آن امام دوم نیز یا معصوم است یا معصوم نیست. اگر معصوم نیست او نیز باید امام داشته باشد و…. پس باید سر این سلسله به امام معصوم ختم گردد و الّا تسلسل امامها لازم مى آید.
تفصیل بحث
الف) در تعاریف مورد اتّفاق شیعه و سنّى از امام، گفته شده: امامت رهبرى عمومى و فراگیر امّت اسلامى است در امور دینى و دنیوى آنان، به جانشینى و نیابت از پیامبر (ص). (شرح المقاصد، سعدالدین تفتازانى از بزرگان اهل سنّت، ج ۵، ص ۲۳۴)
ملاعلى قوشچى از بزرگان اشعرى و ملاعبدالرّزاق لاهیجى از بزرگان شیعه هر دو این تعریف را پذیرفته اند. ملاعبدالرّزاق لاهیجى گفته است: «این تعریف، میان فِرَق اسلام مسلّم است.» (ر. ک: شرح تجرید قوشچى، ص ۳۶۵ و سرمایه ى ایمان، ص ۱۰۷ و گوهر مراد، ۴۶۱ هر دو از لاهیجى)
شیعه و سنّى هر دو وجود چنین امامى را بعد از نبى اکرم (ص) واجب دانسته اند لکن شیعه، وجوب آن را «على الله» دانسته و معتقدند که انتخاب مصداق امام بر عهده ى خداست، ولى اهل سنّت آن را واجب «على النّاس» دانسته، گفته اند خدا انتخاب امام را بر مردم واجب نموده است. همچنین شیعه امامت را از اصول و از توابع نبوّت دانسته است امّا اهل سنّت آن را از فروع دین، و البته از اهمّ فروع قلمداد نموده اند.
ب) دلائل مورد اتّفاق هر دو فرقه بر وجوب شرعى امامت عبارتند از:
۱) آیه ى اولوالامر «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْکُم. اى کسانى که ایمان آورده‏اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر را» (النساء: ۵۹) شیعه و سنى اتّفاق نظر دارند که مراد از اولوالامر در این آیه ى شریفه، امام مسلمین است که اطاعت او مثل اطاعت پیامبر بر همگان واجب است. سعدالدین تفتازانى گفته است: «وجوب اطاعت از اولى الامر مقتضى وجوب تحقّق آن است.» (شرح المقاصد، ج ۵، ص ۲۳۹)
۲) حدیث نبوى معروف بین شیعه و سنّى که فرموده اند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیَّهً هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد با مرگ عصر جاهلیّت (مرگ با کفر) مرده است.» متکلمین شیعه و سنّى این حدیث را دلیل وجوب امامت دانسته اند.
دلائل دیگرى نیز بر وجوب وجود امام ذکر شده که براى احتراز از تطویل از ذکر آنها اجتناب مى شود.
پس تا اینجا معلوم شد که:
اوّلاً امام یعنى جانشین پیامبر در ریاست برجمیع امور دینى و دنیوى امّت اسلامى.
ثانیاً وجود چنین امامى از نظر هر دو فرقه واجب است.
ثالثاً اطاعت از چنین امامى بر همه ى مسلمین واجب است.
شیعه بر همین سه اساس، معتقد است که چنین امامى عقلاً باید معصوم از هر گناه، خطا و اشتباهى باشد. چون:
۱) از جمله شئون نبى اکرم (ص)، بیان حکم شرعى و تفسیر دین است. پس امام نیز که جانشین همه جانبه ى اوست باید صاحب این شأن باشد. اگر چنین امامى معصوم نباشد ممکن است در بیان حکم دین یا تفسیر دین دچار خطا شود و چون اطاعت مطلق او از نظر هر دو فرقه بر همه ى مسلمین واجب است، خطاى او موجب مى شود که همه ى مسلمین حکم و دین خدا را غلط دریافت کنند. کما اینکه خطاهاى خلفاى سه گانه در تفسیر دین و بیان حکم خدا موجب انحراف هزار و چهار صد ساله ى اهل سنّت شده است. و ازخداى حکیم قبیح است که چنین امرى را اجازه دهد چرا که چنین کارى برخلاف غرض ارسال انبیاء و دین است. یعنى خدا دین را فرستاده است تا درست به دست مردم برسد حال اگر تفسیر و بیان آن را به دست کسى بسپارد که احتمال خطا دارد یا ممکن است از آن سرپیچى نماید، نقض غرض لازم مى آید. چون در این صورت ممکن است دین به صورت نادرست به دست مردم برسد. و نقض غرض به حکم عقل بر حکیم قبیح است. و خدا حکیم است و امر قبیح از ساحت او دور است. پس اگر خدا اطاعت بى قید و شرط اولوالامر را واجب کرده است معلوم مى شود که آنها معصوم از خطا در فهم و ارائه و عمل به دین معصومند.
۲) یکى از شئون نبى حفظ دین و شریعت خاتم است. همینطور بر احاد مردم واجب است که دین را حفظ نمایند و امام بر این کار اولاتر از همه است. لذا امام از دو جهت باید حافظ شریعت باشد. هم از این جهت که فردى از مسلمین است، هم از این حیث که جانشین پیامبر است. این مطلب بین شیعه و سنّى اجماعى است. امّا حفظ شریعت به این است که اوّلاً تمام جزئیّات آن گفته شده باشد. و ثانیاً کسى باشد که در صورت تحریف سخنان نبى اکرم (ص) آن را برطرف سازد و اجازه محو حقّ را ندهد.
شکى در این نیست که پیامبر تمام جزئیّات دین را نفرموده است و از قرآن نیز نمى توان تمام احکام را استخراج نمود. از اینرو هم شیعه و هم اهل سنّت دست به اجتهاد زده اند تا جزئیّات دین را متناسب با زمان استخراج نمایند. پس اوّلین کار امام براى حفظ دین باید این باشد که جزئیّات دین را بیان نماید. که هم خلفاى سه گانه چنین کرده اند هم ائمه شیعه. اگر امام معصوم نباشد چگونه مى توان فهمید که جزئیّات بیان شده از سوى آنها درست است. براى مثال سخنان خلفا باهم هماهنگ نیست. هم بین خلفاى سه گانه اهل سنّت اختلاف نظرهاى جدّى وجود داشت هم بین امیرالمومنین (ع) با سه خلیفه دیگر. در چنین مواردى سخن کدامیک را باید حکم دین قلمداد نمود.
کار دوم امام براى حفظ دین این است که نگذارد سخن حقّ از جامعه محو شود. تا طالبان حق در میان باطلها بتوانند حق را بیابند. حال اگر خود امام معصوم نباشد از کجا معلوم که خودش دست به تحریف دین نزند و سخنان پیامبر را محو نکند. شاهد روشن این مطلب آن است که برخى از خلفاى اهل سنّت اوّلاً جلوى نشر احادیث پیامبر را گرفتند و ثانیاً اجتهاد در مقابل نصّ مى نمودند. و جایى که نبى اکرم (ص) حکم روشنى داده بود حکم او را تغییر مى دادند. اگر اطاعت چنین کسانى واجب باشد اوّلاً دین نابود مى شود ثانیاً اجتماع نقیضین لازم مى آید. بالاخره در جایى که حکم امام غیر معصوم و پیامبر باهم در تضاد و تناقضند کدام را باید اطاعت نمود در حالى که به اجماع مسلمین اطاعت هر دو واجب است.
ردّ یک شبهه:
ممکن است گفته شود همانطور که امروزه اجتهاد رایج است از همان اوّل نیز مى شد جزئیّات را با اجتهاد از کلمات نبى اکرم و قرآن کریم استنباط نمود.
جواب: برخى از مجتهدین زبده ى اهل سنّت گفته اند احادیث صحیح نقل شده از پیامبر (ص) در فقه تنها هفده روایت است. برخى نیز که دست بالا را گرفته اند تعداد این روایات را سیصد روایت گفته اند. حال چگونه مى توان با سیصد روایت اجتهاد نمود. لذا بزرگان اهل سنّت براى به دست آوردن جزئیّات دین به قیاس، استحسان، مصالح مرسله و نظائر آن روى آورده اند که همگى روشهاى غیر یقینى و غیر دینى اند و با صریح آیات قرآن در تعارضند. امّا شیعه زمانى اجتهاد را شروع کرد که ائمه (ع) هزاران روایت را در اختیارشان قرار دادند. لذا اجتهاد شیعه با روایات کافى براى اجتهاد انجام مى گیرد نه فقط با روایات نبى اکرم (ص).
۳) یکى از شئون نبى امر و نهى عمومى است که امام نیز صاحب این شأن است. حال اگر امام معصوم نباشد ممکن است نهى یا امرى ضدّ دینى کند در این صورت به حکم خدا بر همه ى مردم واجب است که از امر و نهى باطل او اطاعت نکنند در حالى که خدا اطاعت اولوالامر را به صورت مطلق واجب نموده است. پس لازمه معصوم نبودن امام اجتماع نقیضین در چنین موردى است.
۴) ارسال نبى از جانب خدا به این سبب است که مردم معصوم نیستند و خطا مى کنند لذا خداوند متعال انبیاء را ارسال مى کند تا خطاى مردم را در اعتقادات، اخلاقیات و اعمال برطرف سازند. یکى از اصلى ترین دلایل وجوب وجود امام نیز همین مطلب است. اگر مردم بعد از نزول دین معصوم مى شدند و احتمال خطا و اشتباه نداشتند روشن است که نیازى به امام هم نداشتند. پس یکى از کارهاى امام این است که خطا و اشتباه مردم را روشن سازد و از آن جلوگیرى نماید. به عبارت دیگر امام باید معیار سنجش اعتقادات و اخلاقیّات و اعمال مردم باشد. اهل سنّت براى تک تک اصحاب چنین شأنى را قائلند کجا رسد به امام حال اگر امام معصوم نباشد لازم مى آید که خودش نیز امامى داشته باشد تا از خطاى خود او جلوگیرى کند. امام امام نیز اگر معصوم نباشد باید امامى دیگر داشته باشد. به همین ترتیب سلسله بالا مى رود تا در نهایت به امام معصوم برسد و الّا تسلسل لازم مى آید. بنا بر این، از معصوم نبودن امام، تسلسل ائمه در یک زمان لازم مى آید که عقلاً محال است.
دلائل دیگرى نیز براى اثبات امام وجود دارد که ذکر آنها خارج از حدّ این نامه است.
تعیین مصداق امام.
همانطور که ملاحظه شد شیعه قبل از پرداختن به شخص امام، ابتدا وجوب وجود امام و آنگاه عصمت او را اثبات مى کند. بعد از این مرحله از این مطلب بحث مى کند که مصداق امام را چه کسى باید تعیین نماید. شیعه بر این اعتقاد است که تعیین مصداق امام برعهده خداست. چون امام باید معصوم باشد و شناخت معصوم از عهده ى مردم خارج است. لذا تعیین امام باید از جانب خدا باشد. تعیین امام از سوى خدا نیز به دو صورت ممکن است. اوّل اینکه شخص معلوم العصمه که سخن او یقیناً سخن خداست مثل پیامبر صاحب معجزه امامت او را تأیید نماید. دوم اینکه مدّعى امامت براى اثبات امامت خود امضاى خدا را داشته باشد. و امضاى خدا همان معجزه است که جعل آن غیر ممکن است.
علماى شیعه امامت امیر المومنین (ع) را با نصّ پیامبر (ص) و همچنین با آیات قرآن کریم به اثبات مى رسانند. البته امامت ایشان از راه دلیل معجزه نیز اثبات مى شود. روشن است که با اثبات امامت آن حضرت عصمت ایشان نیز به اثبات مى رسد. چون قبل از تعیین مصداق امام، عصمت امام به عنوان شرط امامت اثبات شده است. امامت امام حسن و امام حسین (ع) نیز هم با نصّ نبى اکرم (ص) و هم با نصّ امیر المومنین (ع) و هم با معجزه اثبات مى شود. امامت امام بعدى نیز با نصّ امام یا امامان قبل از خودشان اثبات مى شود. و با اثبات امامتشان، عصمتشان نیز اثبات مى شود.
اشاره به برخى دلائل امامت و عصمت دوازده امام.
الف) شیعه و سنّى در روایات صحیحى از پیامبر (ص) نقل نموده اند که تعداد جانشینان پیامبر دوازده نفرند. تا به امروز نه اهل سنّت و نه فرقه هاى انحرافى شیعه نتوانسته اند دوازده خلیفه ى پیامبر را بشمارند. تنها شیعه ى دوازده امامى است که تنوانسته است دوازده امام با مشخّصات گفته شده توسّط نبى اکرم (ص) را معرّفى کند. بنا بر این، شکّى نمى ماند که مراد پیامبر (ص) از دوازده خلیفه ائمه ى شیعه بوده اند و الّا لازم مى آید که پیامبر، معاذ الله خبر دروغ داده باشد. بنا بر این، امامت این دوازده نفر ثابت است. و طبق ادلّه ى پیش گفته عصمت لازمه ى امامت است. پس همه ى دوازده امام شیعه معصومند.
ب) امامت على (ع) با ادلّه ى زیادى اثبات شده، و عصمت لازمه امامت است لذا آن حضرت معصومند. از سوى دیگر على (ع) به تواتر از امامت یازده امام بعد از خود خبر داده است. و هیچ فرقه ى شیعه یا سنّى جز شیعه دوازده امامى نتواسته است این تعداد را بشمارد لذا این یازده نفر امام بوده و به تبع آن معصومند.
ج) طبق روایات نبى اکرم (ص) و امیرالمومنین (ع) و امام حسن و امام حسین (ع) نه نفر از فرزندان امام حسین (ع) صاحب مقام امامتند. و هیچ فرقه ى شیعه یا سنّى جز شیعه دوازده امامى نتواسته است این تعداد را بشمارد لذا این نه نفر امام بوده و به تبع آن معصومند.
حدیث ثقلین و دلالت آن بر عصمت عترت رسول الله.
حدیث ثقلین از نظر اعتبار جاى هیچ خدشه اى ندارد. این حدیث به اشکال گوناگون در کتب شیعه و اهل سنّت نقل شده و مضمون آن از مسلّمات هر دو فرقه است. براى تبیین نحوه ى دلالت این حدیث بر عصمت عترت رسول الله (ص) ابتدا این حدیث را از جوامع روایى اهل سنّت نقل نموده و آنگاه به اصل استدلال مى پردازیم.
۱ قال رسول الله (ص): «… فانظروا کیف تخلّفونى فى الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتى و انّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّى فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم. بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ مردى برخواست و پرسید: یا رسول الله دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست وسیله اى که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است پس به آن چنگ بزنید که نمى لغزید و گمراه نمى شوید. و ثقل اصغر عترت من است که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمى شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند» (المعجم الکبیر، الطبرانى، ج ۳، ص ۶۶)
«… فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین. فنادى مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا على الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید على رضى الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى‏کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى‏باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است خداى لطیف و دانا، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده‏ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى‏رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست على (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبیر، الطبرانى، ج ۳، ص ۱۶۷)
نحوه ى دلالت این حدیث شریف بر عصمت عترت طاهرین.
الف) استدلال اوّل
۱ شکّى در این نیست که قرآن کریم معصوم بوده منزّه از هر گونه باطلى است. یعنى هیچ خطا و سهو و اشتباهى در آن واقع نشده.
۲ طبق حدیث ثقلین شکّى نیست که عترت پیامبر (ص) با قرآن کریم تطابق کامل دارند. اینکه این تطابق از چه جهت و به چه معناست بعداً روشن مى شود. چون دو موجودى که انطباق کامل ندارند از دو حال خارج نیستند. یا به طور کامل از همدیگر جدا هستند یا به طور کامل از همدیگر جدا نیستند و وجه اشتراکى باهم دارند. که در این صورت یقیناً وجه افتراقى نیز خواهند داشت که جدایى آنها در وجه افتراق خواهد بود. بطلان شقّ اوّل روشن است. شقّ دوم را هم حدیث ثقلین نفى مى کند. بنا بر این ادّعاى حدیث ثقلین تطابق تمام عیار عترت و قرآن است.
۳ اگر عترت و قرآن دقیقاً برهم منطبقند، و وجه افتراق ندارند پس عترت نیز مثل قرآن منزّه از هرگونه باطلى هستند.
۴ هر گونه معصیت، خطا، سهو و اشتباهى باطل است.
۵ پس عترت رسول خدا از هر گونه معصیت، خطا، سهو و اشتباهى منزّهند.
توضیح و تنویر:
نبى اکرم (ص) فرمود: قرآن و عترت «لن یفترقا» یعنى هرگز از هم جدا نمى شوند. در لغت عرب «لن» براى نفى کامل و ابدى استعمال مى شود. لذا «لن یفترقا» یعنى محال است بین قرآن و عترت کوچکترین جدایى حاصل شود. امّا شکّى نیست که مراد از این همراهى دائمى همراهى فیزیکى نیست. یعنى منظور این نیست که عترت همیشه با خودشان قرآن حمل مى کنند. همچنین به معنى ازبر نمود قرآن هم نیست. چرا که در زمان پیامبر حافظان قرآن بسیار زیاد بودند.
پس منظور از این عدم جدایى چیست؟
احتمالاتى در این باره مطرح است که به بررسى آنها مى پردازیم.
احتمال اوّل:
منظور از تطابق تامّ عترت و قرآن، تطابق حقیقت قرآن و حقیقت عترت است. یعنى حقیقت نورى و ملکوتى قرآن کریم با حقیقت و روح و جان عترت متّحد است. این احتمال مورد ادّعاى خود عترت بوده است. روایات فراوانى وجود دارند که در ضمن آنها اوصاف خاصّ قرآن کریم به عترت رسول خدا اطلاق شده است. بلکه چه این بزرگواران اوصافى فراتر از اوصاف قرآن را به خودشان اطلاق نموده اند. قَالَ على (ع): «أَنَا عِلْمُ اللَّهِ وَ أَنَا قَلْبُ اللَّهِ الْوَاعِى وَ لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ عَیْنُ اللَّهِ النَّاظِرَهُ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّه. منم علم خدا و منم قلب الله الواعى و منم زبان گویاى خدا و منم چشم بیناى خدا و منم جنب الله و منم دست خدا.» (بحار الأنوار، ج ۲۴، ص ۱۹۸) تردیدى نیست که قرآن علم الله و لسان الله است. امیر المومنین نیز این صفات را به خود نسبت مى دهد. قرآن لسان الله صامت است و امام لسان الله ناطق. قرآن علم الله مکتوب است و امام علم الله مجسّم. یک حقیقت مجرّد و غیر مادّى است که به دو صورت ظاهر شده است. یکى نقشه است و دیگرى بنایى که بر اساس آن نقشه ساخته شده.
«سدیر گوید: من و ابو بصیر و یحیاى بزاز و داود بن کثیر در مجلس نشسته بودیم که امام صادق علیه السلام با حالت خشم وارد شد، چون در مسند خویش قرار گرفت فرمود: شگفتا از مردمى که گمان مى کنند ما (بالذّات) غیب مى دانیم کسى جز خداى عز و جل غیب نمى داند. من مى خواستم فلان کنیزم را بزنم، او از من گریخت و من ندانستم که در کدام اطاق منزل پنهان شده است. سدیر گوید: چون حضرت از مجلس برخاست و به منزلش رفت، من و ابو بصیر و میسر، خدمتش رفتیم و عرض کردیم: قربانت گردیم، آنچه در باره کنیزت فرمودى، شنیدیم و ما مى دانیم که شما علم زیادى دارید و علم غیب را به شما نسبت ندهیم فرمود: اى سدیر مگر تو قرآن را نمى خوانى؟ عرض کردم: چرا، فرمود: مگر در آنچه از کتاب خداى- عز و جل- خوانده اى این آیه را ندیده‏اى؟ که «قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُک… آنکه در پیشش علمى از کتاب بود گفت: من آن را (تخت بلقیس را) پیش از آنکه چشم بهم زنى نزد تو آورم» عرض کردم: قربانت گردم، این آیه را خوانده‏ام. فرمود: آن مرد را شناختى و فهمیدى چه اندازه از علم کتاب نزد او بود؟ عرض کردم: شما به من خبر دهید. فرمود: به اندازه ى یک قطره آب نسبت به دریاى اخضر (اقیانوس) عرض کردم: قربانت گردم، چه کم فرمود: اى سدیر چه بسیار است آن مقدارى که خداى عز و جل نسبت داده است به علمى که اکنون به تو خبر مى دهم [چه بسیار است آن مقدار، براى کسى که خداى عز و جل او را به علمى که اکنون به تو خبر مى دهم نسبت نداده است‏]. اى سدیر باز در آنچه از کتاب خداى عز و جل خوانده‏اى این آیه را دیده‏اى؟
«قُلْ کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِى وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب. بگو (اى محمد) گواه بودن خدا و کسى که علم کتاب نزد اوست میان من و شما بس است» عرض کردم: قربانت، این آیه را هم خوانده‏ام. فرمود: آیا کسى که تمام علم کتاب را مى داند فهمیده تر است یا کسى که بعضى از آن را مى داند؟ عرض کردم: نه، بلکه کسى که تمام علم کتاب را مى داند آنگاه حضرت با دست اشاره به سینه‏اش نمود و فرمود: به خدا سوگند تمام علم کتاب نزد ماست، به خدا قسم تمام علم کتاب نزد ماست.» (الکافى، ج ۱، ص ۲۵۷)
از این سنخ روایات بسیار زیاد است که در ضمن آنها عترت طاهرین خود را حامل حقیقت و علم قرآن کریم معرّفى نموده اند. و علم قرآن الفاظ نیست. «العلم نور یقذفه اللَّه فى قلب من یشاء» «یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُون. آنها مى‏خواهند نور خدا (قرآن و اسلام) را با دهان خود خاموش کنند ولى خدا جز این نمى‏خواهد که نور خود را کامل کند، هر چند کافران ناخشنود باشند
» (التوبه: ۳۲)
احتمال دوم:
منظور این است که عترت چیزى خلاف قرآن نمى گویند و عملى خلاف قرآن نمى کنند. بلکه بالاتر، سخنى به غیر از قرآن نمى گویند و عملى خارج از قرآن نمى کنند. این معنا نیز در روایات اهل بیت (ع) به وفور آمده است.
حال هر کدام این دو احتمال درست باشد لازمه ى آن عصمت تمام عیار عترت خواهد بود. طبق احتمال اوّل عترت، کلام الله و لسان الله و علم الله خواهند بود. و روشن است که کلام و لسان و علم خدا معصوم از هر خطا و اشتباه و سهور است. احتمال دوم نیز از لوازم احتمال اوّل است. امّا به فرض اگر کسى احتمال اوّل را قبول نکرد و تنها ملتزم به احتمال دوم شد باز لازم مى آید که عترت معصوم من جمیع الجهات باشند. چون اگر به فرض یکى از عترت، یک مورد خطا یا سهو داشته باشد در همان مورد خاصّ از قرآن جدا خواهد شد چون آن خطا یا سهو در قرآن نیست. یعنى آن خطا وجه افتراق عترت و قرآن خواهد شد و در نتیجه «لن یفترقا» تحقق نخواهد یافت. بنا بر این، براى اینکه عترت هرگز از قرآن جدا نشود باید نه تنها از گناه که حتّى از خطا و سهو نیز معصوم باشند.
ب) استدلال دوم
نبى اکرم (ص) در ضمن این حدیث فرمودند که اگر از قرآن و عترت تبعیّت کنید نمى لغزید و گمراه نمى شوید. شکّى نیست که با تبعیّت کامل از قرآن انسان گمراه نمى شود امّا اوّلین لغزش اکثر مردم در فهم خود قرآن است لذا پیامبر (ص) عترت را به آن ملحق ساخت تا مفسّر قرآن باشند. بنا بر این، مصونیّت از گمراهى زمانى است که انسان تابع هر دو ثقل باشد نه تابع تنها یکى از آنها. حال اگر احتمال خطا در عترت باشد شکّى نیست که احتمال گمراهى در تابعین آنها هم خواهد بود. چون هر گاه آنها به خطا روند نه تنها تابعینشان که خودشان هم گمراه شده اند. چون گمراهى چیزى نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست و خطا نیز چیزى نیست جز خارج شدن از راه و سخن درست. پس اگر عترت معصوم نیستند چگونه پیامبر (ص) گفته است با تبعیّت کامل از آنها، شما از گمراهى مصون مى مانید. چگونه تبعیّت از کسى که خودش احتمال خطا و معصیت و گمراهى دارد مى تواند حافظ انسان از گمراهى باشد.
ج) استدلال سوم
اگر عترت معصوم نیستند احتمال خطا و معصیت دارند. و اگر در جایى مرتکب خطا یا معصیت شدند به حکم قطعى دین وظیفه ى مسلمین این است که از آنها اطاعت نکنند. در حالى که در این حدیث حکم به اطاعت بدون چون و چرا از عترت شده است. و حتّى امر شده که تشخیص خودتان را بر آنها تحمیل نکنید و تشخیص خود را بر گفته ى آنها ترجیح ندهید «و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم». در حالى که علم و یقین هر کسى عقلاً و شرعاً براى خود او حجّت است جز در یک حالت و آن زمانى است که یقین شخص در مقابل یقین انسان معصوم باشد. چون در این حالت عقل حکم به توهّمى بودن یقین خود شخص مى کند چرا که تحقق دو یقین مخالف مستلزم اجتماع نقیضین بوده، محال است. پس عقل حکم به توهّمى بودن یکى از یقینها مى دهد و چون یک طرف معصوم از خطاست پس حکم به توهمّى بودن یقین خود شخص مى دهد. و چون نبى اکرم (ص) فرمود یقینهاى خود را در مقابل سخن عترت وانهید و به آنها حرف نیاموزید معلوم مى شود که سخن آنها معصوم از هر اشتباه و خطایى است.

منبع : نرم افزار پرسمان ۳

نظرات...

دیدگاه شما

 ( الزامي )

 (الزامي)

کد امنیتی *